|
سلام دوستان خوب خوب خودم.امیدوارم حالتون ............باشه.
راستی اینو تا حالا گفته بودم که احساس((((احساس)))) رو این کلمه تاکید میکنم..احساس بی کسی و تنهایی یکی از رنج آورترین احساسهاست.
من خودم یک قضیه رو گفته ام.اون اینه که آدم از اون چیزی که میترسه به سرآغش میاد.حالا اون شاید شخص باشه.یا یه اتفاق.
حالا وقتی از آینده بترسی و آینده برات مبهم باشه اونوقت چی میشه.استادم یه چیزی بهم گفت.
گفت احمد قضیه ای که میگی بعضی ها می خوان براشون اثباتش کنی و برای بعضی ها اثبات شده است.از زاویه های مختلف هم میشه به قضیه نگاه کرد.
بهرحال بگذریم.خوشبختی و بدبختی فاصله شون فقط یه حرف ساده است.
حالا این وب نفتی بوده ما از این حرفا میزنیم.از نفت هم خبری نیست.یعنی خبری که به درد شما بخوره نیست.خودم هم از نفت خسته شدم.وقتی اسم نفت رو میشنوم بدبختیام یادم میوفته.
گرما یادم میوفته.زندان یادم میوفته.
زندان واسه چی میگم؟اونهایی که در سر چاه های نفت کار میکنن فکر میکنین کارشون چیه؟
از صبح باید برن تو گرما رو این چاه اون چاه تا شب.حالا گرمای ۴۵ فدای سرتون.
حالا بوی بسیار دلنواز نفت خام فدای سرتون.راستی اینو نگفته بودم اینجا وقتی صبح بیدار میشی میری تو حیاط که هوای تازه به مغزت بخوره چنان هوای بد و گرمی بهت اصابت میکنه که می خوای بیاری بالا.حالا ساعت چنده ۶ صبح.اااااااای.چی بگم.تا وقتی بازنشسته بشی کارت همینه.
من به این میگم زندان.امیدوارم همیشه خوشبخت باشین و همیشه امیدوار و شاد.
حالا همه مسافرت به سر میبرن من هم اینجا وب مینویسم.بی کاریه دیگه.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت
توسط احمد نیک روز
|
|