|
سلام دوستای گل خودم حالتون چطوره؟امیدوارم که خوب باشید که می دونم هستید.
امروز یه چیزی هم نظرمو جذب کرد هم خیلی بهم فشار اورد.البته یه نکته انحرافی که اینجا باید بگم اینه که من خیلی کم حوصله شدم.خیلی هم زود رنجم و قهر قهرو.می دونم این یه ضعف محسوب می شهخیلی تلاش کردم از خودم دورشون کنم این ضعف ها رو ولی نشد/
آدمی نیستم که از خودم تعریف کنم و بی عیب و نقص ببینم خودمو بلکه خیلی هم انتقاد پذیرم و اگه کسی ازم انتقاد کنه خیلی خوشحال میشم و انتقادشو واسه تغییر خودم مورد استفاده قرار میدم.
بگذریم از این موضوع رفته بودم دانشگاه.کلاسم تمام شد داشتم برمیگشتم.از اینجا که حوصله نداشتم منتظر سرویس وایسم تاکسی گرفتم تا مرکز شهر جزوه کپی کنم بعد برم خونه.
سوار که شدم با لحنی مهربانانه به راننده گفتم خسته نباشید و در بستم.راننده انگار نه انگار که چیزی شنیده.یه لحظه خواستم یه چیزی بگم گفتم ولش کن.تو راه که میرفت جلو هر کسی ترمز می زد بوق میزد انگاری می خواست آدمو به زور سوار کنه.به اصطلاح واسه مسافر خودشو میکشت.من معمولن وقتی سوار تاکسی می شم جلو نمی شینم.یعنی عادت کردم وقتی جلو میشینم اذیت میشم.
و بعضی راننده ها یه طوری آدمو نگاه می کنن.با زبونه بی زبونی پیش خودشون میگن جلو که جا هست چرا میره عقب میشینه طرف حتما میخواد یه خانم پیشش بشینه تا...........بگذریم حالا.
ببخشید من حرفامو رک میزنم.عادت ندارم از کنایه استفاده کنم.رک و پوست کنده و تمیز و شسته شده حرفمو میزنم و این باعث همه بی اعتمادی ها و وصله چسبوندن ها به من شده.که اینم باید تغییر بدم.هر چه آدم مرموزتر باشه انگار کاراش بهتر پیش میره.دیگه نباید حقیقت گو باشیم چون اگه باشیم کلاهمون پسه معرکست.
خوب داشتم میگفتم نمیدونم چرا از بحث همین طوری خارج میشم.راننده داشت مسیرشو میرفت چند تا مسافرم زد.مسافرا که پیاده شدن به بهانه پول خورد نداشتن این وسط یه هزار تومانی از این مسافرای ناشی خورد.هزار تومان پولی نیست ولی بعضی ها که میخوان(((لاشی)))((سانسور در نظر بگیرید))
بازی درارن آدم زورش میگیره.من هم که مقصدم رسیدم گفتم آقا مرسی پیاده میشم.زد کنار پولو دراز کردم گفتم لطف کردین بفرمایین.باز مردک نگفت حتی خواهش میکنم یا قابلی نداشت انگار از آدم طلب داشت.کرایه من میشد ۱۵۰ تومان.من ۵۰۰ تومانی دادم.گفت خورد ندارم.حالا بماند که داشت چون خودم دید زدم.منتظر موند تا من یه چیزی بگم.من هیچی نگفتم.همین طوری وایسادم.گفت خورد نداری.دیدم می خواد باز لاشی بازی دراره منم که به قول دوستا گفتنی شر از ریختم می باره که فکر نمیکنم اینطوری باشه درومدم گفتم اگه خورد داشتم میدادم بهت مریض که نیستم ندم.
گفت خوب منم خورد ندارم.انتظار داشت بگم بیشتر کم کن یا همه پولو بهش بدم.منم اخلاقم یه کم سگی شده بود آخه مثل همیشه با استاد حرفم شده بود زمینه یه جر و بحث حسابی رو داشتم.
گفتم کرایت ۱۵۰ تومان میشه کم کن میخوام برم زود باش.گفت برو از یه مغازه خورد کن.گفتم مگه من حماله جناب عالی هستم.اونم گفت منم بانک نیستم الته با لحجه ی بسیاااااااااااااار شیرین لری.منم گفتم تو خورد نداری بیجا مسافر کشی میکنی.تو همین حین بین بود که دوستام دیدنم اومدن پیشم هاا احمد چی شده گفتم هیچ.راننده۵۰۰ تومانیم رو بهم داد گفت بیا نمی خوام.منم اعصابم خیلی......شدهبود۵۰۰ تومانی رو از دستش گرفتم دوباره پرت کردم تو ماشینش گفتم حرومت باشه و ول کردم رفتم.این از این ماجرا که زد دو پایی رفت رو اعصاب ما.
رفتم جزوه رو کپی کردم داشتم میرفتم خونه دیدم یه بنز سی کلاس کروکی داره میره.مسافر بودن.ترانی هم بودن.از پلاک ماشین متوجه شدم.تو دلم گفتم خدایا نگاه اینا کن بعد ما دانشجوی بدبخت و ببین.بهرحال یه آهی کشیدم.سوار ماشین دوستم شدم تا برسونم خونه نرسیده به کوچمون دیدم بنزه خورده بود پشت یه پرایدی بعد محکم خورده بود تو جدول.برق از کلم پرید موهای بدنم سیخ سیخ شد.یه خانواده توش بود همه سالم بودن فقط بچه ده سالشون سرش خورده بود به شیشه پنجره بیهوش شده بود و خونریزی شدید داشت.همون لحظه بردنش بیمارستان منم به دوستم گفتم بریم بیمارستان.رفتیم بیمارستان ..........................
دختر بچه ضربه مغذی شده بود.همون جا تموم کرد.پدرش نمیدونین چه حالی داشت مثل دیوونه ها شده بود مادرشم بیهوش شد.منم فشارم افتاد سرد شد بدنم یه گوشه آروم نشستم یه کم آب قند و آب میوه بهم دادن تا بهتر شدم.انگار داشتم خواب میدیدم.روز خیلی بدی شد.همش تقصیر من بود.باعثش من بودم.خدا منو نمیبخشه.هنوزم متاسفم از کرده خودم.چرا آه کشیدم.چرا اون لحظه آه کشیدم.چرا.؟؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت
توسط احمد نیک روز
|
|